محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

13

اكسير اعظم ( فارسى )

مسمى مقيم الزمنى نفع كند بعده اعاده قى و اسهال به مرات متواليه نمايند و اغذيهء لطيف سريع الانهضام خورند . و اگر عهد قى كردن قريب باشد از تخم كرنب و شوره و خاكستر كرنب و تخم كرفس و نطرون و پشك بز و آرد حلبه به آب انار طلا نمايند و يك دو روز بدارند كه تحليل بسيار كند . يا تخفيف از آن بخشد . و جالينوس گفته كه هركه طحال او ردى ممتلى از خون سوداوى باشد بعد رفتن پياده پا بسيار دوالى يا داء الفيل پديد آيد بهر آنكه آنها تحمل اسهال بداوى حاد ندارند . [ خضر ] خضر گويد كه آنچه از خون غليظ سوداوى باشد تنقيه به دستور دوالى كنند بعده ادويهء قابضه بر آن استعمال نمايند و اگر ممكن باشد ترك تخم كنند تا در ماده نيفزايد و بر مزورات اقتصار كنند و آنچه از خلط غليظ بلغمى بود ادمان قى در هر هفته دو روز متواتر و استفراغ بلغم كنند و دو درم اطريفل صغير با نيم درم كندر و نيم درم زنجبيل هر روز استعمال نمايند و به صبر و مر و اقاقيا و شراب قابض و آب برگ سرد و جوز آن بر پاى طلا كنند . [ انطاكى ] انطاكى در نزهة مىنويسند كه داء الفيل از خون يا بلغم افتد و علاجش فصد باسليق پس مابض پس حجامت ساق بود و تنقيه به مثل غاريقون و صبر و ادمان قى و ترك هر مالح و غليظ و حامض و طلا بمر و اقاقيا و سرو و ماميثا و براى حنظل در اين خصوصيت است اكلا و طلاءً و كذا قطران و حرمل را و در خواص است كه پياده رفتن در حال حذر شدن پاى داء الفيل پيدا كند . و اگر عاج بخورند آن را ببرد و طلا بخاكستر پشك بز و چوب انگور به سركه در آن بليغ النفع است . و در تذكره مىگويد كه در سوداوى اولًا فصد باسليق از جانب مقابل كنند بعده سفوف سودا بماء الجبن يك هفته بخورند بعده همچنين مطبوخ افتيمون نوشند بعده اين حب كه در اين باب و در دوالى از مجربات من است افتيمون بسفايح گل بنفشه هر واحد يك جزو شحم حنظل مغز بادام تلخ سقمونيا هر واحد نيم جزو لاجورد مرواريد مرجان هر واحد ربع جزو در آب شاهتره سرشته حبها سازند شربت دو مثقال به سكنجبين بزورى در هر هفته دو بار استعمال نمايند بعده فصد مابض كنند و استعمال ضمادات و نطولات محلله مثل بابونه و اكليل و سبوس و حلبه نمايند و بعد تنقيهء ماده بتمامه ادويهء قابضه مانع از عود ماده مثل مورد و كرنب و چقندر و مازو و جوز السرو و قطران و شيلم و زجاج به كار برند اين همه با بستن پاى و قلت قيام و حركت به عمل آرند و علاج داء الفيل حادث از بلغم اولًا بملازمت قى از آب ترب و شبت و عسل و سركه و ماهى شور بمرات كنند بعد از آن ملازمت لوغاذيا يا اركيفانس چند روز نمايند و در ضمادات در اينجا خردل و مويزج افزايند و در اينجا حجامت در پاى بدل فصد كنند و اين همه به اقتصار اغذيه در قسم اول بر چيزى كه مولد خون جيد بود مثل چوزهء مرغ و شكر و پسته و مويز و در قسم ثانى بر لحم دنبهء بريان مبزر و در هر دو قسم بر زردهء بيضه و بادام بايد و ادمان اطريفلات در اين باب نيكو است . [ مؤلف اقتباس ] مؤلف اقتباس گويد كه بعد فصد باسليق از جانب موافق و قى و اسهال بمقيات و مسهلات بلغم و سودا بكرات و مرات و اضمده و نطولات محلله و فصد مابض بايد كه بهر تنقيه نفس عضو زلو بچسبانند و يا شرط بسيار زنند و بالايش برگ بهت و يا بيد انجير به روغن گل چرب كرده بربندند تا رطوبت بسيار از آن بپالايد و در هر هفته چهار بار شرط يا زلو به كار برند و برگهاى مذكور بندند تا چهل روز پس به مراهم مندمله علاج كنند . و اگر به نشود داغهاى بسيار و مكرر بر رگها و محلهايى كه ابتدا از آنجا شده باشد بنهند . و اگر به آكله منجر گردد و پاى را از بندگان قدم ببرند و آن را در روغن تلخ گرم كرده بنهند تا خون بند گردد . اوجاع مفاصل بدانكه وجع مفاصل عبارت است از دردى كه در پيوندهاى اعضا حادث گردد پس اگر اين درد مختص بعضوى خاص نباشد و در پيوندهاى دست و پا بود آن را على الاطلاق وجع المفاصل گويند . و اگر مخصوص در مفصل ورك يا كعب و اصبع يا زانو باشد آن را به اسم خاص مثل وجع الورك و عرق النسا و نقرس و وجع الركبه خوانند و اين جدا جدا مسطور گردد و به قول صاحب كامل گاهى اين مرض در مفاصل لحيتين و اذنين و فقار و كبد و طحال و غير آن حادث شود حتى كه سبب مولد اين علت معلوم نگردد . بالجمله سبب كلى فاعل اين اوجاع سوء مزاج حار ملتهب يا بارد مجمد يا يابس مقبض است كه در تمام بدن يا در عضوى از اعضاى رئيسه افتد و آن ساذج باشد يا مادى و ماده ذى قوام بود مثل خلط يا غير ذى قوام همچون ريح غليظ و مفرد باشد يا مركب و اكثر از مادهء مركب از بلغم و صفرا و يا از سودا و صفرا و يا از بلغم خام مىباشد و از خون صرف و خون صفراوى و خون بلغمى و خون سوداوى نيز حادث شود و از صفراى صرف و ريح بسيار كم مىباشد و از سودا نادر افتد . و به قول شيخ گاهى مادهء اين چيزى از جنس ريم باشد . خجندى گويد مىتواند كه اين مرض از ماده افتد كه از ورم قريب از مفصل بگشايد و طبيعت به سوى آن دفع كند و عام است كه وجع مفاصل بى ورم باشد چنانچه در جمله اقسام ساذج و يا با ورم بود چنانچه در اكثر انواع مادى و حدوث اين مرض از سوء مزاج ساده به غايت كمتر بود و بيشتر از ماده افتد كه در گوشت گرداگرد مفاصل درآيد و باشد كه آن ماده به رباطات نيز نافذ شود اما در اعصاب و اوتار در نمىآيد از آن است كه اين مرض بىتشنج بود و خاصه اين ورم است كه پخته نشود و ريم نگردد مثل اورام ديگر . و ابن الياس گويد كه وجع مفاصل و نقرس از خلط واحد